رفیق محسن مارکسیستی با آگاهی، تهور و آبدیدگی انقلابی بود

«محسن از نظر سن تفاوت زیادی با من داشت و حتی بین بسیاری رفقای دیگر هم جوانترین بشمار میرفت. اما پس از اندك مدتی كار با هم او را از بهترین، صاحبنظرترین و متهورترین رفقا یافتم.»
این را رفیق داكتر فیض احمد ضمن صحبتهایی راجع به محسن شهید میگفت. رفیق محسن از بسیار جوانی در كورهی مبارزه ضد امپریالیستی، ضد ارتجاعی و ضد رویزیونیستی افتاد و به سرعت تجربه و آبدیدگی كسب كرد.
در اواخر سالهای چهل، سالهای جوش و خروش مبارزات دانشجویی، محسن جوان با چند تن دیگر، در واقع رهبری جنبش دموكراتیك نوین را در لیسه حبیبیه به عهده داشت و نامش سر زبانها بود. شاگردان پرچمی كه از شخصیت قوی، محبوب و صلابت و نفوذ كلامش میهراسیدند كینهای نازدودنی از او در دل میگرفتند. البته كینهی ارتجاع آن زمان نسبت به وی به سادگی در اخراجش از مكتب تبارز یافت. این امر صرفاً بخاطر آن كه او را از تماس نزدیك با رفقا و دوستان بسیارش محروم میساخت برایش ناگوار بود اما روحیه و آگاهی انقلابیش او را از «اندوه» محروم ماندن از تحصیل مطلقاً باز میداشت. زیرا به خوبی پیبرده بود كه وقتی به منظور تغییر بنیادی نظام حاكم مبارزه میكند، دیگر دل بستن به فرهنگ و معارف آن نظام احمقانه است و درس و آموزش انقلابی را نمیتوان از مدارس سیستم ارتجاعی فرا گرفت.
بازماندن از مكتب، محسن را عمیقتر به مبارزه انقلابی كشانید. فرصت بیشتری برای مطالعه آثار ماركسیستی یافت و با برخورداری از رابطه با رفیق داكتر فیضاحمد، افق دید و تجربهاش در زمینه سازماندهی گستردهتر گردید و میتوانست سهم بیشتری در ارتقای آگاهی و ایجاد و رهبری كمیتههای متعدد ادا كند. او به مثابه یك انقلابی حرفهای به كار مشغول گشت.
رفیق محسن دریافته بود كه بدون وجود سازمانی مجهز به ماركسیزمـ لنینیزمـ اندیشه مائوتسهدون، جنبش فاقد ابزار حیاتی پیكار علیه ارتجاع و میهنفروشان پرچمی و خلقی است. جریان وسیع شعله جاوید را باید از محدودهی شهرها و محصلان بیرون و پایگاهش را بین كارگران و بخصوص دهقانان مستحكم كرد و برای مبارزات بسیار دشوار و خونین در آینده آمادگی گرفت. اگر انقلاب امر تودههاست در این صورت چگونه ممكن است با محصور ماندن در چهارچوب كار بین عمدتاً روشنفكران آرزوی یورش آگاهانه و تعیینكننده تودهها را بر دشمن در سر پروراند؟ او به نوبه خود به این نتیجه رسیده بود كه سازمانی كه جریان دموكراتیك نوین را رهبری كند وجود ندارد و اگر وجود هم داشته باشد علیالرغم فعالیتهای بسیار ارزشمندش دچار اشتباهاتی جدیست.
این اندیشهها در ذهن بسیاری از هواخواهان جریان خطور میكرد. اما تنها رفیق احمد بود كه آنها را فرموله كرده و با بردن آنها بین حلقههای تحت رهبری خود و طرفداران جریان، مرحلهی نوینی از مبارزهی انقلابیون شعلهای را بنیاد نهاد. بحثهای داغ و پرشور پیرامون مسایل اساسی انقلاب كشور و به انتقاد گرفتن سیاستهای اشتباهآمیز «سازمان جوانان مترقی» ـكه با آغاز بحثهای مذكور موجودیتش از سوی رهبران آن مورد تایید قرار گرفته بودـ سرتاسر كابل و سایر ولایات را فرا گرفت. محسن از آگاهترین و خستگیناپذیرترین یاوران رفیق احمد در پیشبرد منظم و دقیق آن بحثها به شمار میرفت. كار رفیق محسن درین سالها در كابل، صفحات شمال، ننگرهار و مناطق مركزی از اهمیت زیادی برخوردار بود و نقش بزرگی در ایجاد «گروه انقلابی خلقهای افغانستان» و انتشار «با طرد اپورتونیزم در راه انقلاب سرخ به پیش رویم!» داشت.
فعالیتهای یاد شده تحت رهبری رفیق احمد و محسن، ایجاد سازمانی را كه بتواند به مبارزه وسعت، ژرفا و استحكام بخشد به ضرورتی انكارناپذیر بدل كرده بود. سرانجام آرزوی رفقا در ۱۲ قوس ۱۳۵۲ تحقق یافت و «گروه انقلابی خلقهای افغانستان» تأسیس گردید كه رفیق محسن از بنیانگذاران آن بود. پس از این، مسئولیتهای وی بیشتر شد. غیر از كابل، برای رسیدگی به امور سازمانی باید به دورترین نقاط سفر میكرد. رفیق آن همه كار را با شور و ایمان یك انقلابی پرولتری انجام میداد علیالرغم آن كه از بیماری شدید مرگی رنج میبرد.
در سالهای جمهوری مخوف داوود كه جنبش انقلابی در اثر سركوب دولت به همدستی خاینان پرچمی و خلقی، در دورهی فروكش و سكوت قرار داشت و رژیم میخواست با تصویب قانون اساسی در لویه جرگهای فرمایشی سلطهی خونین استبدادیاش را جامه «قانونیت» بپوشاند، سازمان تصمیم گرفت تا مبتنی بر خواست مشتاقانه انقلابیون و تودههای ستمدیده، و جهت شكستن سكوت چند ساله، شبنامهای را در افشای آن حركت ارتجاع انتشار دهد. شبنامه معروف «قانون اساسی داوود، طناب اسارت خلق ما» همزمان و به طور بیسابقهای وسیع در كابل و چند ولایت دیگر پخش شد و رژیم و همدستان پرچمی و خلقی آن را چنان به وحشت انداخت كه خیال میكردند پس از آن قیامی عمومی طومارش را درهم خواهد چید. ولی متأسفانه سازمان هنوز در موقعیتی نبود كه بتواند از دستپاچگی و آسیبپذیری رژیم حداكثر استفاده برد. سهم رفیق محسن در سازماندهی پخش شبنامه مذكور از یاد نرفتنی است. او با ابتكارهای خاص، نه تنها در محلات تعیین شده برای بخش خودش بلكه در چندین محله دیگر كابل نیز با كمك تیمش صدها شبنامه را به خانهها تقسیم كرده بود. او خود از جمله حكایت میكرد:
«در محلهای مرد سالمندی با پسر جوانش كه گویا فهمیده بودند پخش شبنامه كار ماست، وقتی مجدداً از نزدیك خانهی شان عبور میكردیم هر دو خود را به آرامی نزدیك ما رسانیده و در حالی كه چند نان گرم با كوفته را به ما پیش میكردند، پدر با لحنی محبت آمیز و هیجان زده گفت: بگیرید بچههایم خیرات است. یكی از رفقا در حالی كه میخواست نان را بگیرد، چندین نسخه شبنامه از بغلش پایین افتاد. درین لحظه قبل از آن كه رفیق شور بخورد پدر و پسر به سرعت شبنامهها را از زمین برداشته و پدر یكی دوتای آن را كه كمی گلآلود شده بود با پیراهنش پاك كرده و آنها را زیر جمپر رفیق گذاشت. ما به روشنی متوجه شدیم كه آن دو همه چیز را درك كردهاند. فهمیدیم كه نان و كوفته هم «خیرات» نه بلكه آن را به منظور عادی جلوه كردن گفته بودند. از برخورد گرم و پرمهر پدر و پسر آن قدر تحت تأثیر قرار گرفتیم كه نمیدانستیم به آنان چه بگوییم. وقتی من از مهربانی آنان تشكر كردم، پدر كه در چشمهایش اشك حلقه زده بود جواب داد: من چه كاری برای تان كردهام بچیم؟ كاغذتان را خواندم حیف كه از من پیر كاری ساخته نیست ولی اگر میخواهید این پسرم را همراهتان بگیرید. ما با تمام وجود احساس كردیم كه به راستی اگر نیرویی انقلابی از درد و خواست خلق حرف بزند خلق با او خواهد بود.»
پس از گذشت مدتی كوتاه از تأسیس سازمان، رفیق خود را در مبارزه با عناصر رنگارنگ ضد سازمان از درون و بیرون روبرو یافت كه نه از جهت ایدئولوژیك، نه سیاسی و نه تشكیلاتی هیچ نظری پیشرفتهتر و منطبقتر با اوضاع نداشتند و هم و غم اصلی شان را فقط ضربه زدن و تضعیف سازمان تشكیل میداد. اما رفیق محسن همچون یك انقلابی صادق، جدی، تیزبین و كسی كه در پاكیزگی ایدئولوژیك، سطح معرفت و ازجان گذشتگی رفیق احمد ذرهای تردید نداشت، همهی آن انشعابگران و مخالفان بیپرنسیب و بیبرنامه را به تحقیر گرفته و به مبارزهای قاطع علیه آنان پرداخت. او میگفت:
«وقتی در سختترین شرایط و شرایطی كه كوههایی از كار در برابر انقلابیون قد كشیده، عدهای هم از درون به خرابكاری بپردازند، نام آن را چه میتوان گذاشت جز عملاً همنوا و همدست شدن با ارتجاع؟»
طبعاً مواجهه با یك دشواری داخلی، سازمان را در فایق آمدن به دشواری بعدی صاحب تجربه میساخت. رفیق محسن همواره تذكر میداد:
«قبل از آن كه اولین بار انشعابی را از سر بگذرانیم، اهمیت این نكته را كه ماركسیزم و یك سازمان ماركسیستی در مبارزه پیروزمندانه علیه گرایشهای انحرافی رشد میكند، چندان درك نمیكردیم. لیكن حالا از این عناصر مخالف و انشعابی باید سپاسگزار بود كه موجب رشد و تجربه اندوزی ما در زمینههایی شدند!»
زمانی كه سازمان مسئله پیوند یافتن با تودهها را در دستور روز خود قرار داد، بر آن شد تا همه راه روستاهای كشور را در پیش گیرند، محسن همراه احمد و چند رفیق دیگر به ولایت بامیان رفتند. درآن سفر تمام رفقا به خصوصیات انقلابی تازهتری از محسن آشنا شدند كه تا مدتها برای دیگران بازگو میكردند تا از او بیآموزند. رفیق احمد یاد میكرد:
«تصور میكردم محسن نیز از خصوصیات منفی روشنفكرانه در ارتباط با درآمیختن با تودهها بری نیست. ولی درین سفر دیدیم كه او منحیث انقلابیای عاشق تودهها چگونه به آسانی با آنان میجوشد و كار بین آنان را نسبت به هر كار دیگر ترجیح میدهد. او به همان اندازهای كه قادر است روشنفكران را جلب كند دهقانان را هم بزودی مجذوب حرفهای دقیق و صفای شخصیتش میسازد.»
سازمان برای استحكام و گسترشش در جریان مبارزه علیه دیكتاتوری داوود نقشههایی ریخته بود كه كودتای ثور ۱۳۵۷ روسها با اتكأ به نوكران پرچمی و خلقی آنان پیش آمد. آن روزها در جنبش زمزمههایی حاكی از این كه «واژگونی رژیم داوود توسط هر نیرویی كه انجام گرفته باشد امری مثبت است» شنیده میشد. رفیق محسن بر آن بود كه نظر مذكور بسیار خطرناك و تسلیمطلبانه است و باید به هیچ قیمتی اجازه نداد راهش را در صفوف سازمان باز نماید. او پیشبینی میكرد:
«حزبی كه مقدراتش از جای دیگری تعیین شود نمیتواند مورد قبول ملت باشد و دیر یا زود سقوط میكند. ضمناً ما پرچمیها و خلقیها را میشناسیم كه در مزدوری و وطنفروشی نظیر ندارند و بدون حمایت روسها یك سال هم دوام آورده نمیتوانند. باید نشان دهیم كه انقلابیون آنان را بیشتر از گذشته به دیدهی تحقیر نگریسته و جز نبردی قاطع هیچ وظیفهای را در برابر آنان نمیشناسند.»
محسن اگرچه در دوران داوود نیز از زندگی سراسر علنی محروم بود، اما از كودتای ثور به بعد چون دشمن او را به خوبی میشناخت، همانند شماری از رفقای دیگر ناگزیر به زندگی كاملاً مخفی رو آورد. با این حال از پشتكار و تلاشش كاسته نشد و نمیگذاشت پیشبرد كارها و وظایف با ركود مواجه شوند.
زمانی كه حكومت ترهكی ـ امین به بگیر و ببند انقلابیون و كلیه سازمانها و افراد مخالف شروع كرد، رفیق محسن گفت:
«دشمنی كه مثل سگ دیوانهای عمل كند، نشاندهندهی آنست كه زیر پایش را خالی و عمر فرمانرواییاش را در شمارش میبیند بناءً جز به سركوب و سرنیزه و كشتار اتكأ و اعتماد نمیتواند.»
در مقابل هارتر شدن دار و دستهی امین جنب و جوش چشمگیری سراسر جنبش انقلابی و آزادیخواهانه را فرا گرفت. سازمان ما بنابر گذشته و فعالیتهایش برضد میهنفروشان پرچمی و خلقی، مورد توجه تعدادی تشكلها و شخصیتهای آزادیخواه ملی و مذهبی واقع شده بود كه خواستار واژگون ساختن رژیم بودند. نقش رفیق محسن در جریان دید و بازدید با تشكلها و عناصر مذكور برطبق پلاتفرم «جبهه مبارزین مجاهد افغانستان» برای برپایی قیامی مسلحانه در كابل و مهمترین ولایات كشور، آن قدر پراهمیت، وسیع و مشكل بود كه تفصیل آن درین مختصر نمیگنجد. رفیقی در مورد وقف بودن رفیق محسن و رفیق داكتر نعمت در راه بسیج نیروهای سازمان و هماهنگی نیروهای دیگر برای تدارك قیام میگفت:
«رفیق نعمت برای كاری به خانه من آمد. او طوری به نظر میرسید كه بلافاصله پرسیدم مریض هستی. وی با تعجب جواب داد: «نه، كاملاً خوبم، چرا؟» گفتم رنگ و رویت بسیار خراب شده. او این بار چشمانش را كه در آن امید و ایمان موج میزد به من دوخت و با حالت و تبسمی كه گویی میخواست خستگی و بیخوابی چند شبهاش را بپوشاند گفت: «تو اگر احمد و محسن و رفقای دیگر را ببینی چه خواهی گفت. من هنوز دینم را به سازمانی كه با تمام رشتههای قلبم دوستش دارم، ادا نكردهام. شاید خیلی خسته و مانده شده باشم اما مریض نیستم. با انجام كارهای تشكیلاتی، دوباره انرژی میگیرم. » درین هنگام رفیق محسن آمد؛ مثل همیشه خندان و طبق معمول با شوخیای احوالپرسی كرد و خواست تا اگر چیزی خوردنی هست برایش بیآورم. چند كلمهای با رفیق نعمت صحبت كرد و به دیوار تكیه زد. پس از چند دقیقه كه با پتنوس غذا برگشتم دیدم كه همانطور تكیه بر دیوار به خواب رفته. از رفیق نعمت پرسیدم، حمله كه نیامده؟ او اطمینان داد كه «نه، فقط دو سه شب است كه خواب كافی نداشته. هرچند همه برایش توصیه میكنند بیدار خوابی نكشد که برای مریضیاش خوب نیست ولی فایده ندارد.» و متبسمانه افزود: «به هرحال برای او خواب خوبست و نان را بگذار تا من بخورم.» فهمیدم كه نه صبح چیزی به زبان زده و نه چاشت. هنگامی كه مشغول غذا خوردن بود، بیشتر به سیمای هر دو خیره ماندم. مدت خیلی زیادی نمیشد كه با آنان در ارتباط قرار گرفته بودم لیكن شخصیت انقلابی و نجیب آنان به اندازه مطالعه دهها كتاب ایدئولوژیك بر من اثر گذاشته بود. دلم میخواست فرد فرد اعضای سازمان را ببینم و از رفقایی مثل نعمت و محسن برای شان بگویم. با خود گفتم كه سازمانی برخوردار از چنین فداییانی نخواهد مرد و حتماً پیروز شدنی است. از شدت احساس تحسین نسبت به آن دو چشمهایم پراشك شد و برای آن كه رفیق متوجه نشود از اتاق بیرون شدم. رفیق نعمت پس از نان خوردن رفت و رفیق محسن دو سه ساعت بعد بیدار شد. به ساعتش دید و با عجله برخاست كه برود. من هر قدر اصرار كردم كمی چیزی بخورد قبول نكرد و گفت: «با افرادی وعده دارم كه رفقای ما نه بلكه دوستان جبههای ما اند. اكثر آنان با فروتنی ما را پیشرفتهتر و پیشروتر از خود میدانند پس باید ثابت سازیم كه اشتباه نكردهاند!»
متأسفانه این آخرین دیدارم با آن دو رفیق بود. من اندکی شاهد كار و زندگی هر دو بودم و آنان را آن قدر دلیر، الهامبخش و پاكباز یافته بودم كه جان باختن شان در جریان قیام ۱۴ اسد برایم حماسه بشمار نمیرود، زندگی و پیكار آن دو نیز حماسی و به بزرگی مرگ قهرمانانهی شان بود.»
در چهاردهم اسد ۱۳۵۸ فقط ساعتی قبل از آغاز قیام رفیق محسن و رفیق احمد از خیانت مدیر محمد خان، جگرن سیدمحسن و دگروال محمد ابراهیم كه وابسته به «حركت انقلاب اسلامی» بودند، آگاهی مییابند. هر دو میكوشند به هر وسیلهای شده خود را به حوالی رادیو كابل رسانیده و رفقا را از مهلكه نجات دهند. اما دیگر دیر شده بود. دگروال ابراهیم خاین زیر چادری زنانه در جیپی پر از عمال مسلح دشمن رفیق داوود را به آنان شناسانده و به مجردی كه موتر حامل رفقا محسن و احمد را میبیند، آن دو را نیز به دشمن نشان میدهد. هر سه آنان و نیز رفیق همایون به دام افتیده، به زندان صدارت برده میشوند و زیر ضد انسانیترین شكنجهها قرار میگیرند. همین كه دشمن به هویت كامل محسن پی میبرند، شدت شكنجه بر او مرگبارتر میگردد. ولی در اولین ساعات شكنجه نمیتواند حتی كلمهای هم از زبان او بیرون كشد. دشمن میدانست كه قیام شكست خورده اما حالا میخواست سازمانی را كه رهبری اصلی قیام را به عهده داشت نیز نابود كند؛ میخواست اراده و غرور شعلهایها و آن هم شعلهایهای متشكل در «گروه انقلابی خلقهای افغانستان» را كه موفق شده بود با چند سازمان ملی و مذهبی جبهه متحدی به وجود آورد، درهم شكند. روسها و چاكران خلقی شان اگرچه دلاوری و تسلیمناپذیری شعلهایها را شنیده و دیده بودند، اما اكنون نخستین بار بود كه روبرو شدن با ماركسیستهای انقلابی از تیپ محسن را تجربه میكردند.
نبرد آغاز یافت؛ در یكسو انقلابیای پرولتری قرار داشت كه در راه آزادی تودههای محروم از زنجیر ستم و استثمار سوگند خورده، در سوی دیگر دژخیمانی پست كه تنها با تكیه به سوسیال امپریالیزم قادر به ادامه حاكمیت خود بودند.
جلادان خلقی دیوانهوار بر سر محسن ریخته و در همان اولین دقایق چندین جای جسم خونآلودش را شكستند. ولی لبان او برای حرف زدن باز نشد. این سكوت آن چنان عظیم و پرابهت بود كه گویی میهنفروشان خلقی و روسها را متقاعد ساخت كه تلاش بخاطر واداشتن این مخالف آشتی ناپذیر شان به سخن گفتن، بیهوده است و بناءً از فرط درماندگی و خشمی مزدورانه، با فیر گلولهای در سینهاش خواستند تا به احساس خواری و دنائت خود هم در برابر مبارزی انقلابی پایان دهند.
رفیق احمد را اگر احساسات شدیدی هم فرا میگرفت، به ندرت اتفاق میافتاد كه بیانش احساساتی گردد یا در سیمایش چنین چیزی را بتوان خواند. ولی او هروقت این واپسین خاطرهاش را از رفیق محسن نقل میكرد، نمیتوانست از فروریختن اشكش جلو گیرد:
«آنان فوری همگی ما را زیر شكنجه گرفتند. اما چون محسن را شناخته بودند، اول و شدیدتر از دیگران بر او حمله بردند. آن چنان وحشیانه بر سر و روی و شكمش میزدند كه به نظر میرسید چندان مایل نیستند زنده بماند تا از او تحقیق كنند. سر و پیراهن و پتلونش غرق در خون شده بود. پس از قریب نیم ساعت لت و كوب، جلادان خلقی برای رفع خستگی، از فوتبال كردن او دست كشیدند. دیدم كه محسن میكوشد با دستش یك چشمش را كه خون در آن لخته شده بود، باز كند. بالاخره موفق شد و به مجردی كه نگاهش به من افتاد دستش را كمی بلند كرد، میخواست با اشاره چیزی بگوید. یكی دو بار دیگر هم كوشش نمود دستش را كه شاید شكسته بود حركت دهد، اما نتوانست. او در آن لحظه چه میخواست بگوید؟ برای انجام چه كاری یا نجات كدام رفقا نگرانی داشت؟ تن پر خون و آن تقلای دردناك رفیق برای حركت دادن دستش هیچگاه از ذهنم محو نمیشود. چند دقیقه بعد، دژخیمان، محسن را به اتاق پهلو بردند و پس از لحظاتی صدای گلولهای از آن اتاق برخاست. حس كردم قلب خودم شكافته شد زیرا تردیدی نداشتم كه آن گلوله به زندگی محسن پایان داد.»
بدینترتیب چنانكه در اعلامیهی سازمان مورخ ۲۳ اسد ۱۳۵۸ آمده است:
«رفیق محسن ۲۸ ساله از بنیانگذاران و عضو مركزیت «گروه انقلابی خلقهای افغانستان» و از مسئولان مهم «جبهه مبارزین مجاهد افغانستان» دو روز پس از مقاومتی پرشكوه در حالی كه كوهی از اسرار گروه و جبهه را در قلب سرخ خویش نگه داشت، قهرمانانه شربت شهادت نوشید و بدین گونه «گروه انقلابی» ما، جنبش ماركسیستیـ لنینیستی كشور و خلق ما یكی از انقلابیون راستین، آگاه و آتشین خود را از دست داد.
(…) ولی چه باك! شهادت رفیق محسن درفش مبارز «گروه انقلابی» را گلگون و پرافتخارتر ساخت؛ اعضا، طرفداران و انقلابیون وطنپرست سرزمین ما را در دنبال كردن راه او ـ پیكار بخاطر استقلال میهن و آزادی خلقـ تا سرحد نثار بیدریغ خون شان مصمم گردانیده است.»
تاریخ صحت حرفهای بالا را ثابت كرد. از آن زمان تا حال با آن كه در برابر سازمان ما غیر از روسها و نوكران شان، بنیادگرایان وابسته به ارتجاع منطقه و امپریالیستهای گوناگون قرار گرفتند، و خون رفیق احمد، برخی دیگر از رهبران و شمار زیادی از كادرها و اعضای ارجمندش بر درفشش نقش بست، ارادهی راهروان محسنها ذرهای سست نشد. امروز اعضای «سازمان رهایی افغانستان»، در راهی كه از محسنها و دیگر جانباختگان انقلابی ما به جا مانده، علیه امپریالیزم و ارتجاع و سگان اخوانی و غیر اخوانی آنان قاطعانه میرزمند که والاترین و انقلابیترین تجسم بزرگداشت و مهرورزی نسبت به رفیقان فداشده در راه آرمانهای كبیر پرولتاریایی میباشد.
رفیقی گفته است:
«من كه مبارزه و شخصیت رفیق محسن را دیده و فریفتهاش شده بودم، فكر میكردم اگر او را از دست دهیم كار سازمان چطور خواهد شد. در قیام ۱۴ اسد نهتنها او كه دهها رفیق ارزندهی دیگر را هم از دست دادیم لیكن سازمان قویتر از پیش برخاست. بعد در جریان جنگ مقاومت ضد روسی و تروریزم بنیادگرایان، شاهد به شهادت رسیدن رفیقان زیادی بودم كه هر یك آنان صخرههای سرخ ایدئولوژیك، سیاسی و تشكیلاتی سازمان بودند لیكن پس از مرگ بزرگ آنان هم، درفش سازمان از اهتزاز باز نماند. سرانجام حادثهای كه حتی تصورش آزارم میداد پیش آمد، رهبر كبیر ما رفیق احمد در راه سازمان جان باخت، لیكن شعلهی پیكار سازمان خاموش نشد. آنگاه به اشتباه خود پیبردم. من این حقیقت را خوب درك نمیكردم كه مبارزه و خون آن رفیقان ریشهی سازمان را استواری و عمقی بخشیده كه هیچ نیرویی را یارای بركندن آن نخواهد بود. و بزرگترین و تابناكترین سهم آن رفیقان نیز همین است.»
به راستی خون احمدها و محسنها و راهبها در رگهای «سازمان رهایی افغانستان» گردش داشته كه توانسته در برابر یورش عظیم امپریالیزم و سگهای بنیادگرایش علیه سوسیالیزم در سطح جهانی و ملی، بایستد و با امید و عزم تزلزل ناپذیر به راهش ادامه دهد.
جهاتی از شخصیت و کار رفیق شهید محسن
دشمن قومگرایی
رفیق محسن در خانوادهای هزاره از بهسود ولایت میدان وردک به دنیا آمده بود اما با نخستین آشناییها به ماركسیزم، وجود روحیه قومبازی و ملیتپرستی را برای هر مدعی ماركسیست و انقلابی، شرمآور میدانست. او دریافته بود كه جز ماركسیزم، هیچ ایدئولوژی و هیچ مكتب فكری دیگر، راهگشای مسایل ملی نبوده است. او در نظر و زندگی روزمره از عالیترین نمونههای برخورد انقلابی به مسئلهی ظریف ملی به شمار میرفت. یكی از مهمترین معیارهای او در ارزیابی ظرفیت انقلابی و پیشاهنگی افراد، عبارت بود از وسعت نظر یا كوچك اندیشی شان درباره مسئله ملی.
وقتی راجع به كسانی كه بر تعصبات خفتبار ملی فایق نیامده بودند گزارش میداد، میگفت:
«آنان هنوز در لجن اند.»
او معتقد بود كه
«قومپرستی افراد وابسته به اقلیتهای ملی چه هزاره چه غیرهزاره كمتر از شونیزم پشتون ننگین و نكبتبار نیست. من كه با روشنفكران و عوام هزاره بیشتر در تماس هستم به مظاهر نفرتانگیز این ناسیونالیزم ارتجاعی تنگنظرانه بهتر آشنایی دارم. به نظر من روشنفكر هزارهای كه ادعای مترقی بودن میكند اگر قبل از همه ارتجاع زشت قومپرستی خودش را تیرباران نکند، دروغگو و ریاكار است.»
زمانی یكی از روشنفكران سرشناس «چنداول» نوشتهای را برای پخش كردن به او داده بود. رفیق محسن با نگاهی به نوشته مذكور گفته بود:
«استاد، از این نوشته بوی بد هزارهبازی و شیعهگری میآید كه مضمون ضد رژیمیش را تحتالشعاع قرار داده بناءً از پخش آن عذر میخواهم.»
صاحب نوشته پس از بحثی با رفیق خواستار آن شده بود كه كتابهایی را در اختیارش بگذارد تا با درك بهتر مسئله، نوشته را هم دستكاری كند.
او با تعدادی دیگر از روشنفكران معروف هم كه به گفته خود رفیق «صد برابر عمر ما كتاب خواندهاند»، وقتی وارد بحث میشد، فوری حالی میكرد تا نقطه تفاهم شان هرگز هزارهبازی و قومپرستی نباشد. و ازینرو بحثهایش با آنانی كه دچار این ضعف بودند، از همان نخستین دقایق نمیتوانست به آرامی و دوستانه ادامه یابد.
به قول رفیقی:
«محسن بر ضد تنگنظری قومبازانه آنچنان برخورد قاطع، گذشتناپذیر و نافذ داشت كه شنونده چه پشتون و غیرپشتون را تكان داده و بر او اثر مینهاد تا كمبودش در زمینه را در اندیشه و عمل برطرف سازد.
فكر میكنم یكی از علل در نه غلتیدن سازمان به انحراف شونیستی یا ناسیونالیستی و خنثیگردیدن سریع تبلیغات خاینانی حقیر را كه چند سال پیش برای توجیه فرار شان به غرب، علاوه بر سایر اتهامات، سازمان را «شونیست» خواندند، باید در وجود رفقایی چون محسن نیز دید كه ارثیه پرولتری گرانقدر شان دایر بر پافشاری روی مبارزه طبقاتی برپایه وحدت آهنین كلیه اقوام میهن و طرد هرگونه نشانی از شونیزم یا ناسیونالیزم محلی و ارتجاعی، همیشه سرمشق و راهنمای ما خواهد بود.»
پوشانیدن عیب اعضای خانواده، گام اول انحطاط
نكتهی دیگری در شخصیت انقلابی رفیق محسن كه ستایش و احترام عمیق انسان را برمیانگیخت، برخورد او به نزدیكترین افراد خانواده بود. او سختترین و بیگذشتترین انتقادگر برادر كلانش بود و هیچگاه و به هیچ عنوانی سعی نكرد جهات معیوب شخصیت او را نزد رفقا بپوشاند. او حقارت برادرش حسن را كه در ارتباطی معین با سازمان قرار داشت (بعدها هم شریك جرم خاینان معدوم شد) با بیزاری چنین بیان میكرد: «او اولتر از همه یك سوداگر نوكیسهی هزاره است و بعد هرچیز دیگر». محسن مثل هر انقلابی اصیل و شرافتمند، براین باور بود كه پوشانیدن عیب اعضای خانواده و سایر بستگان نزد سازمان، اولین گام در راه منافع خصوصی را مقدم بر منافع جمعی دانستن، و حتی خیانت خواهد بود.
زمانی برادرش با رفیق حمید به آلمان رفتند تا از آن جا موتر بسی حاوی نشریات ماركسیستی را به كشور انتقال دهند. پس از بازگشت، رفیق حمید كه اعتماد بزرگی به محسن داشت به او گزارش داد كه برادرش در آلمان و در طول راه در چند كشور دیگر، دست به هرزهگیهایی زده است. رفیق محسن كه از برادرش بحد كافی شناخت داشت در صحت حرفهای رفیق حمید تردیدی به خرج نداده و از او خواست تا انتقادات و افشاگریهایش را بر حسن در جلسهای با شرکت چند رفیق معین دیگر بازگو کند.
برای رفیق محسن ذرهای ارزش نداشت كه به علت این گونه برخوردهای صریح و ضد خانواده بازی و قوم و خویش بازی، برادرش یا سایر اعضای خانواده بر او خشم گیرند یا به قطع مناسبات با او بپردازند. برای او در همه حالات، وفاداری و صادق ماندن به سازمان تعیینكننده بود و بس. ولی واقعیت این بود كه اخلاق انقلابی، وزنه زیادی در خانواده برایش بخشیده بود. به همین لحاظ او میتوانست هرگونه امكانات شخصی و خانوادگیاش را به راحتی در خدمت سازمان قرار دهد. او معتقد بود:
«اگر ما قادر نباشیم حتی زنجیرهای عقبماندهی مناسبات خانوادگی را درهم شكنیم، در آن صورت معلوم نیست چگونه به جنگ پاره كردن زنجیرهای هزاران بار سهمگینتر در جامعه خواهیم رفت.»
«بچههای فلم» و نه انقلابیون
رفیق محسن از روشنفكران خودنما و با ظواهر جلف به شدت متنفر بود و در مقابل افرادی كمسواد یا بیسواد را اگر آماده و مستعد به انقلابی شدن مییافت به مراتب ترجیح میداد و خود را وقف ارتقای آگاهی آنان میساخت. پیشبینی او در مورد چگونگی تكامل افراد اكثراً درست ثابت میشد.
در سالهای ۱۳۵۰ قرار شد جوانی از صنف اول فاكولته حقوق كابل را ببیند كه برایش درخشان و برجسته معرفی شده بود. اما رفیق محسن در اولین دیدار با در نظرداشت صحبتهای تصنعی و متظاهرانه او و بخصوص موهای دراز و انگشتر كلانش، او را محصلی جدی و مبارز نه بلكه جوانك ژیگولو و سبكسری تشخیص كرد كه موجب نام بدی شعلهایها است. او درین باره ابراز داشت:
«اگر ما پشت اینگونه محصلان بگردیم خیلی زیاد اند. اینان بچههای فلم اند و به درد كار انقلابی نمیخورند. شاید در شرایط دیگری آنان را هم بتوان متشكل ساخت اما در حال حاضر كه نیروی ما ضعیف است باید بر پیشروترین عناصر تكیه كرد. افرادی نظیر این جوان نه فقط حالا كه هرگز انقلابی نخواهند شد.»
جالب است بدانیم كه آن شخص در یك مرحله مایه دردسر سازمان بود و بعد بین خاینان اروپا جا گرفت. امروزه هم به تمنای دست یافتن به مقامی یا مطرح بودن برای سی.آی.ای و سایر دستگاههای جاسوسی امپریالیستی زیر نام دفاع از دموكراسی، به فعالیتهای ضد ماركسیستی و ضد انقلابی مشغول میباشد.
«تنها چاره، ادامه راه است»
از نمونههای خاطرهانگیز جوش خوردن رفیق محسن با رفقای غیرروشنفكر و حتی بیسواد اما با خصوصیات انقلابی یكی هم علاقمندی و احترام عجیب رفیق حمید نسبت به او بود. چون حمید از پكتیا بود و در تكلم به زبان فارسی بسیار مشكلات داشت، رفیق محسن ناگزیر به پشتوی نه چندان روانش با او صحبت میكرد. حمید با رنگ گرفتن از محسن به درجه بالایی از بینش درست راجع به مسئله ملی رسیده بود. اما علاوه بر این محسن برای او مظهر كمال نجابت، وارستگی، صداقت و ازخودگذری انقلابی به حساب میآمد. او خصوصیترین مسایل خود را با محسن درمیان میگذاشت. در جواب رفقایی كه راجع به سوادآموزیاش میپرسیدند، با حالت خاصی اظهار میداشت:
«من مخصوصاً میخواهم سوادم خوب شود كه میدانم رفیق محسن بسیار آرزوی آن را دارد.»
رفیق حمید با آن كه ادعایی نمیكرد و حرفهاش دریوری بود، در شناخت كمبودها و اشتباهات از اغلب رفقای روشنفكر تیزبینتر بوده و انتقاداتش هیچگاه غیروارد، سطحی و متظاهرانه نبود. او خصایل رفقا را با محك خصایل محسن میسنجید و این جمله كم از زبانش شنیده نمیشد:
«داسی معلومیږی چی تاسی به هیڅكله محسن سره ملگری نه وای!»
او زمانی ضمن بحثی انتقادی به دو رفیق گفت:
«تا شما دو نفر افکار پشتونگرایی نفرتانگیز تان را دور نیندازید و انقلابیای مثل محسن نشوید، به پرولتاریا و خلق پشتون هم نمیتوانید خدمت كنید.»
شهادت محسن تلخترین و فاجعهبارترین حادثه زندگیش به حساب میشد. به قول خود او:
«اگر مرگ ناگهانی زن و اولاد و تمام اعضای خانوادهام هم پیش میآمد، در حد شهادت محسن مرا عذاب نمیداد. ولی چون دست پرورده او بودم، میدانستم كه تنها چاره، ادامه راهش است.»
این شاگرد شرافتمند نیز همانند معلم ممتازش، حین انجام وظیفهی سازمانی در جریان جنگ ضد روسی جان باخت. رفیقی با حسرت میگفت:
«ما نمیتوانیم افرادی راستكار از قوم و اقارب نزدیك خویش را به آسانی به سازمان جلب كنیم اما رفیق محسن را ببین كه قلب چه نوع انسانهای صدیق و شجاع از اقوام دیگر را میتوانست تسخیر كند.»
«این مرض مرا نمیکشد»
رفیق محسن به همان اندازهای كه زیاد به دارو و درمان رفقا رسیدگی میكرد و مواظب سلامتی آنان بود، به صحت خودش كمتوجه بود و هنگامی كه رفقا این نكته را برایش متذكر میشدند، پاسخ میداد:
«من از امكانات نسبی خوبی در خانه برخوردارم و این مسایل به آسانی قابل حل است، ولی رفقایی اند كه چه به علت مشكلات مالی و چه مصروف بودن در كارهای سازمان نمیتوانند به داكتر و دوای خود برسند. ما اول باید به یاد آنان باشیم.»
زمانی مسئله رفتنش به خارج جهت تداوی مرگیاش مطرح شد. ابتدا موضوع را به شوخی برگزار كرد اما بعد كه دید رفقا جدی اند، گفت:
«من خوب آگاهم كه مرگی تداوی ندارد و اگر فرضاً هم داكتر و دوای خارج اثری كند اثرش این خواهد بود كه فاصله حملهها اندكی بیشتر شود، لیکن این چیزی نیست كه به قیمت گزاف رفت و آمد و مصارف آن جا بیارزد. این مقدار پول تكافوی كمك به چندین رفیق را میكند و هم میتوان با آن فراوان كتاب خرید. این مرض مرا نمیكشد رفقا مطمئن باشید!»
«پرنده مردنی است، پرواز را بخاطر سپار!»
در سالهای آخر دیكتاتوری داوود، رفیق در اثر خیانت یك خاین، به اتهام پخش شبنامه زندانی گردید. رفقا میدانستند كه اگر رژیم كوچكترین مدركی بدست آرد جان رفیق به خطر خواهد افتاد. سازمان انتظار داشت تا او طی چند هفته رها گردد اما وقتی این امر طول كشید، رفقا نگران شدند. ولی او از آن انقلابیونی نبود كه اسارت و شكنجه و مرگ مرعوبش سازد. هیچ رفیقی نبود كه به دیدنش در زندان رفته باشد و با خنده و شوخیهای او مواجه نشده باشد. با توجه به همین اثربخشی و آموزندگی روحیه مقاوم و شورآفرین وی بود كه رفیق احمد میخواست تعداد حتیالامكان زیاد رفقا او را در زندان ببینند. رفیقی كه نمیتوانست او را در زندان ملاقات كند، برایش نامهای نوشت و در آن از این كه چرا رهاییاش این قدر دیر شد با احساسات اظهار پریشانی كرده بود. و محسن قهرمان در جواب، ضمن توجه دادن آن رفیق به انجام چند كار، و اشاراتی در مورد وفادار ماندن به سازمان تحت سختترین شرایط و همیشه آماده بودن برای مصاف دادن با شكنجه و اعدام، در آخر گفته بود: «رفیق، پرنده مردنی است، پرواز را بخاطر سپار!» و این سطر را درشتتر نوشته بود.
در خون محسنها، صدها انقلابی دیگر طلوع نموده اند
رفیق محسن هنوز خیلی جوان، در صنف دهم لیسه حبیبیه بود كه بر اساس ارتباط با رفیق داكتر فیض احمد، انقلابی شده و از نطاقان و فعالان جریان دموكراتیك نوین در آن لیسه محسوب میشد.
او كه میدید نمیتوان به جریان خدمت كرد مگر این كه از سطح آگاهی بالا برخوردار شد، با ولع عجیبی مطالعه میكرد و با احساس مسئولیت و اشتیاق شدیدی میكوشید به رفقا نیز كتاب برساند. او با تقریباً تمامی كتابفروشهای مهم كابل دوست بود و توانسته بود به شماری از ارزندهترین و نایابترین كتابها دست یابد. همچنان با برخی از روشنفكران سرشناس آن سالها، روشنفكرانی كه خوش داشتند زیاد حرف بزنند و راجع به هرچیز از سیاست تا فلسفه و ادبیات و هنر و… اظهار معلومات نمایند آشنایی داشت. این زمینهها میتوانست او را نیز به روشنفكری انقلابینما، پرمدعا و حراف بدل كند. اما وی به آن چه مائوتسهدون درباره معیار انقلابی بودن یك جوان گفته بود باور داشت كه اگر دانش یك روشنفكر به نحوی از انحا به متشكل ساختن رنجبران برای پیكاری قطعی کمک نکند، فاقد ارزش است. روشنفكرانی كه استعداد شان را وقف جبهه انقلاب نكنند، خواهی نخواهی باید در جبهه ارتجاع و ضد انقلاب بایستند. زیرا امپریالیستها، ارتجاع اخوانی و غیره نیز روشنفكران شان را دارند و آنان را به هر شكل مقتضی تطمیع میكنند تا هرچه بیشتر و با جان و دل در برابر كار روشنفكران انقلابی، به اشاعه افكار ارتجاعی، تسلیمطلبانه و مرتدانه بپردازند.
محسن با ایمانش به ماركسیزم، مصمم بود كه جز به درآمیختن با تودهها نهاندیشد. از اینرو او از روشنفكران قافیهپرداز نفرت داشت كه خود را خیلی «وارد» در ماركسیزم میپنداشتند ولی شهامت و وجدان استفاده از آموختههای خود را برای كار انقلابی نداشتند. او این گونه روشنفكران انقلابینما را «انقلابیون فلمی» میخواند كه فقط به ظاهر، در حرف و رویاهای شان «انقلاب» میكنند.
رفیق محسن كه هزارهتبار بود، از آن انقلابیون اصیل كشور به شمار میرفت كه احساسها و گرایشهای قومبازانه را به راستی در خود كشته بود. او تبارز كوچكترین نشانهی قومگرایی را در زندگی یك فرد معتقد به ماركسیزم، شرمآور و فرومایگی میدانست. در توصیف افرادی معین میگفت:
«فلانی بیشتر از آن كه ماركسیست باشد هزارهباز است و آن دیگری در درجه اول پشتون است تا ماركسیست.»
او برای كار تشكیلاتی در چهارگوشهی كشور رفت و آمد داشت كه با شخصیت انقلابی و پرصفایش در دل همهی رفقای آن مناطق جا گرفته بود. هنوز هم رفقایی اند كه حین تأمین رابطه با سازمان پس از مدتهای طولانی گفته اند:
«ما شاگردان رفیق محسن هستیم، چگونه ممكن بود سازمانی را كه او خونش را برای آن نثار كرد فراموش كنیم؟»
برخورد نمونهای رفیق محسن به مسئلهی ظریف ملی، به هیچوجه چیزی فوقالعاده و «خداداد» در او نبود. او وجود كوچكترین نشان ناسیونالیزم كوتهنظرانه را در خود عار میدانست و همینطور با اعتماد به خودی شایسته و انقلابی، علیه شونیزم پشتون مبارزه میكرد. زیرا این را از ماركسیزم آموخته بود؛ زیرا این ضابطه جزء ایدئولوژی سازمانش بود. او به اصول این ایدئولوژی در سراسر زندگی سیاسی و تا واپسین دم وفادار ماند.
حالا رفیق محسن نیست كه ببیند سگهای بنیادگرا كه قلاده آنان به دست بیگانگان است چه بر سر ملت اسیرش آوردهاند. امروز افغانستان و بخصوص كابل توسط بنیادگرایان خاین و جنایتپیشه، به نام قوم و مذهب، قطعه قطعه شده و زیر كنترول این و آن حزب وطنفروش قرار دارد. مدتی پیش كسانی را كه سازمان برای تماس گرفتن با خانواده رفیق محسن و تهیه عكسی از او فرستاده بود، نزدیك بود در كارته سخی ـ كه منزل رفیق در آن جا موقعیت داشتـ جان شان را از دست بدهند. هم به خاطر متعلق بودن به قومی دیگر و هم به خاطر آن كه سراغ خانوادهای را میگرفتند كه شهیدی شعلهای داشت.
در میهن ما وجود ملیتهای گوناگون و ستم مستقیم و غیرمستقیم ملیت پشتون بر ملیتهای دیگر واقعیتی است كه تنها مرتجعان اخوانی و غیراخوانی آن را نادیده میگیرند. شعله جاوید اولین نشریهای بود كه مسئله را از دیدی ماركسیستی مطرح كرد. سازمان ما هم حل مسئله ملی را فقط در پرتو ایدههای سوسیالیزم علمی قابل حل میداند. ستم ملی زمانی از افغانستان رخت برخواهد بست كه طبقات رنجبر از كلیه ملیتها، تحت رهبری حزبی پرولتری بر طبقات ستمگر یورش برند و دولتی استوار بر ارزشهای دموكراسی نوین ایجاد كنند. فقط با برادری طبقاتی زحمتكشان كلیه ملیتها است كه میتوان بر ستم ملی یعنی ستم طبقات حاكم مشتمل بر مالكان ارضی، سرمایهداران و بروكراتهای پشتون و غیرپشتون خاتمه بخشید.
متحقق شدن هیچ خواست برحق اقلیتهای ملی نیز به دست عدهای از بنیادگرایان چاكر امپریالیزم، پاكستان، ایران و دولتهای ارتجاعی دیگر ممكن نیست. در طول تاریخ در هیچ جامعهی تحت سلطه دولتی ارتجاعی و ضد دموكراسی دیده نشده كه ملیت یا ملیتهای در اقلیت به آزادی ملی دست یافته باشند. هكذا حاكمیت رهبران مزدور و تبهكار بر اقلیتهای قومی، آنان را بیشتر از كسب حقوق شان دور میسازد. خاینان بنیادگرا كه در چند سال اخیر به سرمایههای هنگفت، امكانات وسیع، شهرت و قدرت دست یافتهاند، خونین نگهداشتن خصومتهای قومی و مذهبی را لازمه حفظ منافع و موقعیت خود میدانند. زیرا اگر روزی جای احساسات قومی را احساسات و آگاهی طبقاتی بگیرد، آنگاه جنایتكاران «جهادی» خود را روی آتش و سرنیزهی تودههای رنجبر پشتون، ازبك، هزاره، تاجیك و… احساس خواهند كرد.
«سازمان رهایی افغانستان» كه ارثیهی تابناك راه و رسم محسنها را با خود دارد، هرگز درفش مبارزه قاطع برضد باندهای خیانتكار دوستم، خلیلی، گلبدین، مسعود و امثالش را بر زمین نخواهد گذاشت.
همان طوری كه فراوان بودند روشنفكران انقلابی كه به محسن محبت و احترام داشتند، روشنفكران بیمقداری هم بودند كه از برخورد با او حذر میكردند و با بدبینی و كینهای نهان به او مینگریستند. زیرا او كسی نبود كه روشنفكران دمدمی مزاج، قیافهگیر، از دماغ فیل افتاده، متظاهر، حضری و بیعمل را به آسانی تحمل كند. شناخت او ازین قماش انقلابیون كاذب و پیشبینیهای وی درباره آنان هم بسیار دقیق و صحیح بود.
او با فردی رابطه داشت كه از قضا به سمت استادی در پوهنتون كابل رسید. رفقا فكر میكردند این امر خوبی است و با استفاده از موقعیت جدید آن فرد میتوان بهتر بین محصلان و استادان پوهنتون كار كرد. اما محسن با اتكأ به شناختی دیرین از او موكداً اظهار میداشت كه وی انسان كمظرفی است كه با استاد شدن و بخصوص مقرب بودن به رییس پوهنتون وقت، محافظهكار شده، به تدریج از سازمان دوری گزیده و در پی ادامه تحصیلات در خارج میبرآید. واقعاً هم فرد مذكور در فرانسه رحل اقامت افكند و در جریان خیانتكاریها برضد سازمان در آلمان، تا جایی كه از دستش برمیآمد فعال بود؛ بر عقاید ماركسیستیاش پشت كرد تا این مهمترین مانع در راه پذیرفته شدن تابعیتش و بهرهمند شدن از سایر تسهیلات را از میان برداشته باشد.
در سالهای دیوانگیهای سردار داوود و نیز در زمان استیلای میهنفروشان پرچم و خلق، عدهای از روشنفكران چپ، نوای «شدیداً اختناقی بودن شرایط» را سر میدادند تا بر جبن و بیایمانی شان نسبت به كار انقلابی پرده بركشند. محسن آن روشنفكران را به تحقیر و تمسخر گرفته و میگفت كه زندگی و پیكار انقلابی آن هم در كشوری چون افغانستان جز مواجهه با ضربات و سختیهای بیشمار مفهوم دیگری نمیتواند داشته باشد. ما ماركسیستها به امید زندهایم و باید به آینده بیندیشیم.
اكنون هم كم نیستند كسانی كه با توجه به ماهیت و سفاكیهای بنیادگرایان خاین، میترسند از آن كه با سنتی انقلابی لب بكشایند؛ قلم شان را همچون سلاحی به كار گیرند؛ سازماندهی كنند و در هر سطحی كه مقدور باشد در آسمان وطن ما كه از سایه كرگسان اخوانی سیاه شده، مانند ستارهی امیدی سو سو زنند. در شرایط مساعد، انقلابی شدن كمال و مباهاتی ندارد، تنها در شرایط خونبار و پرخفقان است كه تاریخ ما را میآزماید که آیا از آن گونه مبارزانی هستیم كه بخاطر رهایی خلق از زنجیر اخوان و مالكان شان از چهار شقه شدن نهراسیم یا نه.
جنبش انقلابی هیچ كشوری در دنیا، در جادهای صاف جریان نداشته است. انقلاب ما بدون تردید از ویژگیها و مشكلاتی برخوردار است كه نظیر آنها را در جای دیگری نمیتوان یافت. ولی سازمان ما به نوبه خود اعتقادی راسخ دارد كه مبارزه با دژخیمان بنیادگرا و غیر بنیادگرای وطنی، از مبارزه انقلابیون در گذشته علیه تزارها و استولپینهایش، فرانكوها، چانكایشكها، باتیستاها، محمد رضاشاهها، پینوشهها و خمینیها و… هرگز دشوارتر نیست.
چندی قبل در نشریهای ایرانی آمده بود:
«تجربه سبعیت رژیم اسلامی… آموخته است كه چگونه شریفترین انسانها نیز زیر شكنجه جسمی و روحی میتوانند بشكنند و به ظاهر یا به واقع، دست از پرنسیپهای خود بشویند. اما دركش هنوز دشوار است كه چگونه عدهای، برغم نامساعدترین شرایط، تاب میآورند.» («انترناسیونال» نشریه حزب كمونیست كارگری ایران، شماره ۷، اگست ۱۹۹۳)
به نظر ما درك مسئله دشوار نیست. انقلابیون، آن هم از طراز پرولتری، از لحظهای كه تصمیم به پیوستن به تشكلی میگیرند، میدانند در راهی قدم نهادهاند كه از خون میلیونها جانباخته سرخ است؛ میدانند كه اگر زنده به چنگ دشمن بیفتند شكنجههایی در انتظار شان است كه دیروز رفیقان شان در زیر آنها جان سپردند ولی لب از لب نگشودند. آنان به همهی این واقعیتها به چگونه مردن خود بدست جلادان آگاه اند و در حقیقت مقاومت و ترجیح دادن مرگ بر زنده ماندن به قیمت زبونی مقابل دشمن را نیز آخرین پیكار و اثبات وفاداری به رسالتی میدانند كه آگاهانه به دوش گرفته بودند و خون شان نهال آزادی را بارور میسازد. در كلیه جنبشهای انقلابی بینش مبارزان جز این نبوده است. ایستادگی روی عقاید و خوار كردن دشمن، در تمامی كشورها حتی در سیاهترین و مختنقترین دورهها، جریان عمده و تعیین كننده را میساخته است در حالی كه تسلیمطلبی و خیانت پدیدهای غیرعمده، كوچك و گذرا را. پس اگر درك چیزی دشوار باشد این نكته است كه در موجی از قهرمانیها چگونه كسانی بخاطر زنده ماندن، تن به خیانت به عقاید، همرزمان و تشكیلاتش میسپارد.
محسن، رشید، داوود، همایون، داكتر نعمت، نورعلی و…، در روزگاری مرگ زیر حیوانیترین شكنجهها را بر زندگی ترجیح دادند كه خاینان پرچمی و خلقی سعی داشتند جنبش شعلهایها را تار و مار شده و مقهور قدرت خود وانمود سازند. خون محسنها، یاریها، مجیدها، بهمنها، اشرفها، لهیبها، رستاخیزها، خلیلها و صدها انقلابی دیگر، به مردم ما این پیام را داشت كه شعلهایها، آزادیخواهانی آتشین روح اند كه در هیچ وضعیتی، در فاشیستیترین شرایط نیز سازش نمیكنند، از راه خود برنمیگردند و استوار و پرشكوه به مصاف مرگ میروند.
این سنت، این روحیه در ایدئولوژی ما سرشته است. حال كه احزاب پرچم و خلق در چتلدانی تاریخ پرتاب شدهاند و سگهای اخوانی و همجنسان مذبوحانه در تقلا اند تا دندان خود را بر اریكهی قدرت محكم كنند، جنبش انقلابی چپ ما قد بر افراشتنی است و در شط خون شعلهایها صدها و هزارها انقلابی دیگر گل كرده كه سرانجام به هم پیوسته و نام افغانستان را با توفانی ظفرنمون ضد امپریالیستی، ضد ارتجاعی و ضد اخوانی، پرآوازه خواهند كرد.
رفیق محسن و رفیقان بزرگ دیگر رفتند ولی در خون شان دهها و صدها رزمنده در صفوف «سازمان رهایی افغانستان» طلوع نموده كه درفش آن، درفش نبرد برضد امپریالیزم و ارتجاع بنیادگرایی و غیربنیادگرایی را حماسهآفرینتر از دوره جنگ ضد روسی و ضد رژیم پوشالی، تا آخر در اهتزاز نگه خواهند داشت.
«مهم ادامهی راه است»
پس از ایجاد «گروه» من از صفحات شمال آمده بودم و با رفیق محسن در كارتهسخی كابل قرار ملاقات داشتم. اما به جای او رفیق دیگری آمد و اطلاع داد كه وی تحت تعقیب پلیس است و باید به محل دیگری به دیدنش بروم. بعد از مدتی توانستم او را در مسجدی كه گفته شده بود، پیدا كنم. وقت بسیار كم بود. رفیق محسن مختصر اشارهای به وضع بد امنیتی خود كرد و ضمن صحبت روی مسایل مهم سمت شمال و دادن رهنمودهای لازم، گفت: «رفیق، شما با تودهها، كارگران و دهقانان تماس دارید. سیاستهای سازمان را به طرز مناسبی بین آنان ببرید. شاید من و تنی چند از رفقای دیگری كه باید در جو اختناقی كابل كار كنیم، دستگیر، زندانی و بالاخره كشته شویم كه مسئلهای غیرطبیعی نیست. مهم اینست كه رفقای دیگر راه و آرمان آنان را ادامه دهند.» با شنیدن این كلمات كه تا آخر عمر در گوشم طنینانداز خواهد بود، به عظمت و پاكبازی او پیبردم. او نه به خود میاندیشید و نه واهمهای از شكنجه و زندان و مرگ داشت. من در کلمات و خونسردی وی، نمای تابنده و پرجبروت یك انقلابی پرولتری و خواری و پستی دشمنی را میدیدم كه او برضدش میرزمید.
«راز سازمان را باید چون مردم چشم تان نگاه کنید»
در سال ۱۳۵۲ باید با رفقای ولایت جوزجان دیدن میكرد و كار را در آن ولایت جمعبندی مینمود. در ولایت به محضی كه رفیق مرا دید گفت كه رفقا جمع شوند تا كارهای خود را جمعبندی كرده و درسهای لازم را بگیریم. و نیز نامهای از رفیق داكتر فیضاحمد را برایم سپرد. نامه را با عجله باز نمودم كه از جمله در آن نوشته بود: رفیق محسن درین روزها وضعش خوب نیست و مریضیاش شدت یافته. بهتر است روز و شب اول استراحت كند و فردای آن به كار بپردازد. من هم از رفیق خواستم تا فردا كار را آغاز نماید، اما رفیق محسن اظهار داشت:
«نه رفیق، من آن قدر خسته و مریض نیستم كه جلسه گرفته نتوانیم. رفقا را خبر كن تا كار را شروع نماییم چرا كه روز سوم با رفقای ولایت دیگری وعده دارم.»
من مجبور شدم قبول كنم. رفیق محسن پس از دو روز به ولایت كندز رفت. به راستی كه چقدر خستگیناپذیر و پرتلاش بود.
او نمیخواست ساعتی از وقت خودش یا رفقای دیگر هدر رود. همیشه گوشزد میكرد تا زندگی سیاسی روزمره خود را با برنامه و نقشه دقیق تنظیم نماییم.
در یكی از روزهای حوت سال ۱۳۵۴ قرار بود كه حلقه را با رفیق محسن در مزار دایر سازیم. صبح در خانهی رفیقی جلسه ما آغاز شد. نیم ساعتی نگذشته بود كه كاكاخسر رفیق آمد و پس از احوالپرسی به تصور این كه برای چاشت مهمان دامادش هستیم همان جا نشست. كاكا چون بسیار پریشان به نظر میآمد رفیقی جویای حالش شد و كاكا قصهی طولانی گاو شیریش را شروع كرد كه با خوردن گیاهی زهری تلف شد. قصه گاو حدود یك ساعت به طول انجامید. او با سوگواری میگفت و ما شنونده بودیم و نمیدانستیم چطور به او بفهمانیم كه ما را تنها بگذارد. رفیق محسن كه مخصوصاً از اتلاف وقت ناراحت بود، ابتكار را بدست گرفته و به صورت بسیار مناسب كاكا را متوجه ساخت كه ما مهمان نیامده بلكه بخاطر كار جمع شدهایم و میخواهیم تنها باشیم. در نتیجه كاكا هم بدون آن كه آزرده شده باشد از ما خداحافظی كرد. ما یاد گرفتیم كه در آن موقع ادامه جلسهی ما و استفاده از وقت خیلی ارزشمندتر از آن بود كه همهی ما با احساسات در اندوه فرو میرفتیم تا با كاكا «غمشریكی» كرده باشیم. ما یاد گرفتیم كه اگر ارزش وقت را درك كنیم، درین گونه مواقع طوری خود را بیچاره و بلاتكلیف حس نمیكنیم كه نتوانیم به شكلی شایسته عذر كاكاها را بخواهیم.
جوش خوردن او با كارگران و رفقای دهقانش چنان آكنده از عشق بود كه به آدم روح و ایمان و باور میبخشید. به یاد دارم كه رفیق همیشه در جلسات اظهار میكرد:
«رفقا، راز سازمان تان را چون مردمك چشم تان باید حفظ كنید. ممكن است روزی به دست دشمن بیافتیم. باید آمادگی قبلی داشت و مصمم بود كه در مقابل هر نوع شكنجه و شقه شقه شدن مقاومت كرده و دشمن را ذلیل و خوار سازیم. تنها به این ترتیب است كه میتوان انقلابی بودن خود را به اثبات برسانیم.»
و جوانب این حكم را قسمی استادانه تشریح میكرد كه بر شنونده سخت اثر میگذاشت.
او همیشه از سلاح انتقاد و انتقاد از خود سخن میگفت، آن را اصل اساسی در زندگی و فعالیت انقلابی قلمداد میكرد و با كسانی كه به آن كم بها میدادند بیرحمانه مبارزه میكرد. رفیق محسن همان طور كه میگفت عمل میكرد. او تمام تار و پود و غرور و افتخارش را فقط در رابطه با سازمانش میدید و بس.
روزی رفیق در حالی كه حامل مقداری نشریه سازمان بود مورد تعقیب خاین یار محمد نورستانی (كه قبلاً به سازمان پشت كرده بود) قرار میگیرد. محسن به خانه من كه نزدیكتر و به نظرش امنتر بود رفته و بدون گرفتن اجازه وارد حویلی شده بود. مادر و خواهرم حیرتزده میشوند كه شخص ناشناس با چپن دراز و پندكیای در بغل را داخل خانه میبینند. رفیق هم كه متوجه تعجب آنان میشود، آهسته نام مرا به زبان آورده خود را از دوستانم معرفی میكند. مادرم از او استقبال نموده و به اتاقی راهنماییاش میكند. چند دقیقه بعد من هم رسیدم و او را به جای امنتری انتقال دادم. رفیق هر وقت آن روز را به یاد میآورد میخندید و تذكر میداد كه در آن وضع فكر كرد با آن چنان شتاب و عجله داخل خانه شدن، مادرم یا دیگران را میتوانست به آسانی مجاب سازد كه دزد یا بیگانه نیست ولی اگر این نكته اخلاقی را خیلی مهم میپنداشت و در رفتن به خانه تعلل میكرد شاید حادثهای پیش میآمد.




